74 Logical Necessityضرورت منطقی
Conversations and Excercises
کارمند یک بانک با رییس بانک شروع به صحبت میکنند.

Preparation: Drag and Drop
1) همخونی نداره.
2) منظورت چیه؟
3) یکی باشه.
4) بیاد پیش من.
Listen to the examples of this function in the following conversations.
Question1
بانک تحریم شده است.
مدارک با چیزهای ثبت شده همخوانی ندارد.
اختلاس از بانک تیتر خبرها است.
Question2
فیش حقوقی.
استعفانامه.
گزارش کار.
کارمند بانک: این مدارک با چیزهای ثبت شده همخونی نداره جناب رئیس.
رییس بانک: منظورت چیه؟
کارمند بانک: قاعدتاً باید جمع این حسابها با ارقام وارد شده یکی باشه، ولی اینطور نیست.
رییس بانک: کی اینها رو وارد کرده؟ بگید با تمام این مدارک بیاد پیش من.
کارمند بانک: چشم!
دو عضو هیأت مدیرهی یک شرکت ساختمانی در حال گفتگو هستند. (دو مرد)

Preparation: Drag and Drop
1) بایستی.
2) بدترین راه حل.
3) چارهای نداریم.
4) کسی حاضر نیست.
5) بخشی.
Listen to the examples of this function in the following conversations.
Question1
اگر قیمت سهام پایین بیاید.
اگر شریکشان همکاری نکند.
اگر پروژهی جدیدی نگیرند.
Question2
قرض کنند یا وام بگیرند.
شرکت را ببندند.
تبلیغات انجام دهند.
همکار ۱: اگه تا دو هفتهی دیگه نتونیم پروژه جدیدی بگیریم بایستی بخشی از سهام رو بفروشیم.
همکار ۲: نه، این بدترین راه حلّه.
همکار ۱: چارهای نداریم. فقط دو هفته وقت داریم، وگرنه ورشکست میشیم.
همکار ۲: باید راههای دیگهای هم وجود داشته باشه. مثلاً میتونیم قرض کنیم یا وام بگیریم.
همکار ۱: با این وضعی که داریم طبیعتاً کسی حاضر نیست به ما قرض یا وام بده.
Examples
Logical Necessity
ضرورت منطقی
| Listen | Spoken Written S W | Example | English Equivalent |
|---|---|---|---|
| S W | بايد . . . . [ساختار: بايد+. . . + فعل التزامی] بايد راه ديگهای هم برای انجام اينكار باشه. بايد . . . . [ساختار: بايد+. . . + فعل التزامی] بايد راه ديگری هم برای انجام اينكار باشد. | ||
| S W | نمیتونه/نمیتونن . [ساختار: نمیتونه + . . . + فعل التزامی] اين ارقام نمیتونن كامل باشن. نمیتواند/نمیتوانند . . . . [ساختار: نمیتونه + . . . + فعل التزامی] اين ارقام نمیتوانند كامل باشند. | ||
| S W | (طبيعتاً) نبايد . . . باشه. [ساختار: نبايد +. . . + فعل التزامی] طبيعتاً نبايد كار سختی باشه. (طبيعتاً) نبايد . . . باشد. [ساختار: نبايد+. . . + فعل التزامی] طبيعتاً نبايد كار سختی باشد. | ||
| S W | قاعدتاً . . . . قاعدتاً آدم خوبيه. قاعدتاً . . . . قاعدتاً آدم خوبی است. | ||
| S W | منطقيش اينه که . . . منطقيش اينه که شب زود برگردی خونه. منطقیش اينه که غذاتو بخوری. منطقیاش اين است که . . . منطقیاش اين است که شب زود برگردی به خانه. منطقیاش اين است که غذایت را بخوری. |
Examples in Video
مجموعه ی زندگی شیرین
Watch the video for the examples of this function in context
Life of Shirin, Episode 9, Hollywood Ending
Expressions and Proverbs
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
سالی که نکوست از بهارش پیداست.
مشت نمونهی خروار است.
* واژهها
کوزه: ظرفی سفالی برای نگهداری آب.
برون: بیرون
تراود: تراوش میکند، بیرون میریزد.
خروار: مقدار زیاد